روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
امروز خیلی تصادفی از جلوی دبستانی که پر از خاطرات کودکی هام بود گذشتم و یک باره خاطره ای یادم اومد ...اون روز که از مدرسه پریدم بیرون و جلوی مدرسه با یک موتوری تصادف کردم ...اومدم بیرون تا برگردم خونه .از معلم کلاسمون خوشم نمیومد همیشه کسل و خسته و بی حال بود یه خانوم مسن که همیشه میشست روی صندلیش همین ! و از ناظممون که طاقت نمی آوردم رفتارهای خشن و غیر مهربانانه ش رو با بچه ها تحمل کنم .اون روزها با همه ی کودکیم خیلی جسارت داشتم ...پریدم بیرون که برگردم خونه و موتوری زد بهم ! یادمه بلند شدم و بدون این که گریه کنم برگشتم تو مدرسه تا لباسام رو تمیز کنم .تا مدتی چانه و قسمتی از پام کبود بود اما مادرم تصور کرد که افتادم ! چون خیلی شیطون و بازیگوش بودم ! کاش این روزها جسارت کودکی هام رو داشتم ...کاش بدون ترس می شد دوست داشت .کاش بدون خجالت می شد زار زار گریه کرد .کاش می شد هنوز زیباترین هدیه ی دنیا گل سر پروانه ای باشه ! کاش می شد با دادن یه پاک کن کوچولو با دوست آشتی کرد . ای کاش آن کوجه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابه لای خاطره ها گم شد آنجا که یک کودک غریبه با چشمهای کودکی من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبیه من است ! آه،ای شباهت دور ! ای چشمهای مغرور! این روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم ! بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم ! بگذار در خیال تو باشم ! بگذار ...بگذریم ! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است . قیصر امین پور
چقدر فرصت داریم برای کنار هم بودن ؟ چقدر فرصت داریم برای مهربانی کردن؟ داشتم به این فکر می کردم که تا به حال چقدر دیگران رو شاد کردیم و چقدر ناراحتشون ؟ چقدر کلامی اون ها رو آزار دادیم و چقدر مرهم زخم ها و دردهاشون بودیم ؟زندگی خود به خود با هزاران رنج و درد همراه هست ...بهتره ما دیگه اسباب رنج هم نباشیم . این روزها گاهی با خودم فکر می کنم چرا لحظه های خداحافظی با هرکسی و با هر سطحی از رابطه ، جدایی برامون سخت میشه و حتی بی نهایت دل نازک می شیم اما قبل از اون حتی به زور به هم سلام می کردیم !زندگی رو خیلی روزمره در کنارهم می گذرونیم و تا لحظه ای که هیجانی ،حادثه ای ، اتفاق بدی پیش نیاد متوجه هم نمی شیم .روزمرگی مثل آفت زندگی ،اندیشه ، آرزوها و اهداف ما رو محاصره میکنه و این قدر راحت و سریع تسلیمش میشیم که میگیم :" زندگی ما هم مثل بقیه ...میگذره ... همینه دیگه ! "دلم نمیخواد بگذره ...دلم نمی خواد مثل بقیه بگذره ...دلم نمی خواد تکرار باشم ...دوست دارم به چیزهایی فکر کنم که
محال به نظر می رسه .به چیزهایی که متفاوت ازهمه ی کلیشه ها و تجربه ها باشه ...دلم نمی خواد زندگیم یه جاییی شروع بشه و یه جایی تموم و دیگه هیچی !فرصت زیادی نیست ...برای با هم بودن .برای به آرزوها رسیدن .برای عاشق بودن .برای زندگی کردن ...برای فهمیدن زندگی ...برای فکر کردن ...
چقدر دلخوشی ها اون موقع عمیق و ساده بود ...یادمه عصرها جوجه زردم رو پشت سه چرخه می گذاشتم و دور تا دور حیاط با هم می چرخیدیم ...طفلی گاهی می پرید پایین و در می رفت ...گاهی هم من چپ می کردم و می افتادم توی باغچه ! برای شادی های اون روزها دلتنگم ... این روزها از روزگار آدم بزرگ بودن، خسته ام !
| Design By : Night Melody |
